|
واقعن دیدن این خانوم که با لباس خواب توری سفیدشون که حلقه های آستینش هم از هر دو طرف افتاده روی بازوهاشون و لبهاشونم قلوه ای عمل کردن و خط لب مشکی دورش کشیدن و ماتیک نارنجی زدن و لنز سبز راه راه پشمی گذاشتن و هی توی رختخواب خم می شن به جلو و کمرشون رو خم می دن به عقب و باسنشون رو خم می دن به اونور و این حرفا و بعد می رن توی وان حموم و وسط کفها می شینن و روسری حریر هم سرشون می کنن و اون حرکتهای قبلی رو توی وان هم تکرار می کنن و ظاهرن توجیه نشدن که قراره در یک موزیک ویدیو نقش بازی کنن و نه فیلمهای ساعت 12 شب به بعد، ما رو یاد همه چیز انداخت غیر از "بانوی موسیقی و گل" و اصالت و نجابتی که کلمه "بانو" تداعی می کنه. چند روز پیش هم با ملو ویار "آهنگ" کردیم و طی عملیات YouTube گردیمون رسیدیم به یه اثر ماندگار از هنرمند فرزانه شهرام کی که دلم نمیاد چند خط از ترانه رو اینجا ثبت نکنم. می فرماید: "مرتیکه انگار شعور نداره می بینه کنارش نشستم؛ هی داره سوت می زنه علامت می ده منم چشامو بستم؛ پر رو پر رو زل زده تو سینه دوست دختر من؛ خوبت شد؛ زدم دماغتو شکستم." داشتیم خدا رو شکر می کردیم که ما در ایران وزارت ارشاد اسلامی داریم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:9 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
ایکاش می شد احساس ترانه ای را با تو تقسیم کنم...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 4:57 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
من دارم به آرومی خسته می شم از "درک کن"یدن و "بی خیال باش"یدن و عمل کردن به باقی نصیحتهای آرامش بخش تو و با خودم که فکر می کنم، حیرت می کنم که تو چطور از اینهمه تکرار این واژه ها هنوز خسته نشدی.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 5:53 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
به این فکر می کردم که حتا برای تف سر بالا انداختن هم مهارت لازمه. اینکه طوری تف کنی که قبل از برگشتن تف توی صورت خودت، از زیرش بکشی کنار.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:15 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
تو آرامش زندگی منی. اینکه روزهای من خالی شده از واژه "تنهایی"، اینکه بی دغدغه اعتماد می کنم به دستهای نازک برنزه تو، اینکه تمام کلماتی که در نگاهت پرسه می زنن، چه خیس، چه تبدار، چه محزون، همه چنان آشنا هستن که با صدای تو احساس بیگانگی می کنم. بمان. تو حس اطمینانی. اینکه بی وسواس ٍ انتخاب واژه با تو از دلم حرف می زنم، اینکه چتر اطمینان حضورت با فاصله ها بی سایه نشده. باش. تو طعم شیرین گذشته ای. یاد دلپذیر داستانی که هنوز بوی کتاب نو می دهد. کتاب دلپذیری که شاید باید دوباره خواند. روزگار اگر فرصتی دوباره دهد. نرو. و تو... حس خوب. رنگی برای تو ندارم. آرزو می کنم آبی باشی. تو برای من یعنی "یافتم". چه نمانی، چه نباشی، چه بروی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:5 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
در میان خوابهایت من را هم در گوشه ای دیده بودی که پشت شیشه هزار جداره ای لبهایم می جنبید و صدایم به گوش کسی نمی رسید و دلت گُر گرفته بود. حتا شنیدم گونه هایت خیس شده بوده، وقتی انگشت اشاره شکلاتی ات را به نوک بینی ام زدی و گفتی "آرام". گفتی که خواب دیده ای که من میان سبزترین جنگلهای دنیا قدم زده ام و به صدای بلند تو را خوانده ام که "دل من سرگشته توست" و تو فقط آوای محزونی شنیده ای که از میان شاخه ها بالا رفته و هیچ نفهمیدی. خواب دیده بودی که من می رقصیدم. آنچنان رها که گویی هیچ کس تماشایم نمی کند. در جایی که سیاه بود و انگار کسی با ناخنهای تیز خاطره رقص مرا خراش می داده و تو دلگیر بودی. روزهای زندگی من می گذرند. یاد گرفته ام که عشق زبان می شناسد. یاد گرفته ام که عشق شرقی لیلی اسیریست در دل من که چشمان درشت و سیاهش برق ندارد و لبهایش به ترانه ای می جنبد که برای کسی آشنا نیست. یاد گرفته ام خیره نگاهش نکنم تا به سیاهی ها پناه نبرد. خوابهایت دانه دانه تعبیر می شوند. خواب دیده بودی که کودکی در آغوش من خواب بوده. موهای کوتاه و زبرش روی سینه ام پخش بوده و آرام نفس می کشیده و تو چنان محو تماشا شده بودی که یادت رفته بیدار شوی و تا ابتدای خواب ابدی هم پیش رفته ای. کودک خوابت را امروز در قطار دیدم که کنار میله ها روی ساک بزرگ آبی ورزشی نشسته بود و خوابش می آمد. بزرگ شده بود. دور از آغوش من. و من فکر کردم تعبیر خواب تو بزرگ شدن بوده یا آغوش من. عزیزم... در سبزترین جنگلهای دنیا قدم زدم و از ته قلبم خواندم. تو ولی... آوای محزونی شنیدی که کلامی نداشت. عزیزم... عشق زبان می شناسد؟ من به هر زبانی که بلد بودم برایت خواندم. حتا به همان زبانی که غیر از خود تو کسی نمی شناسد و تو هم از بین خوابهایت بیرون کشیدی و یادم دادی. دل من سرگشته توست. روزهای زندگی من می گذرند. با تو، او و دیگری ای که ایکاش نبود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:30 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
آسمان اینجا شاید حتا آبی تر از آسمان تمام رویاهای من است. ابرها سفیدند و پف دار. زمین ِ سبز، پوشیده از چمن پر طرواتی ست که در هر گوشه اش گلهای زرد قاصدک، لاله های سرخ، نرگسهای زرد و سفید و زنبقهای بنفش به ناز نسیمی می رقصند که شادمانه میان موهای رهای من تاب می خورد و شکوفه بر سر گلها و من می باراند. پوشیدن دامنهای سبک و گلدار و کفشهای بند دار به لحظه ای از اراده من وابسته ست. روزها به لطافت نم خیس باران شب باریده و شادمانی بی پروای تمام پرندگانیست که آوازشان جادویی ترین ترانه خوانی طبیعت است. دوستی دارم که از من به من نزدیکتر است و تمام لحظه هایمان بی شائبه در اختیار هم. و کسی در این نزدیکیست که حیرت زده خیره شده ام که چطور از میان تمام رویاهای من بیرون آمده و روی زمین قدم می زند. و حالا به این فکر می کنم که باید تصاویر بکرتری در رویاهایم نقاشی کنم. پس تولدم مبارک. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:0 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:31 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
من گاهی فکر می کنم که باید از تو به خاطر دلگرمی ای که بودنت به من القا می کنه سپاسگزاری کنم. امشب پستهای قدیمی رو ورق می زدم و تو باز زنده شدی. تو دلیلی هستی برای من که باور کنم که جستجوهایم بی نتیجه نخواهند بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:37 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
اون روز 8 مارچ بود که من درسم نمیومد و وبلاگ می خوندم و همه وبلاگها به
شدت فمینیستی شده بودن (چون در ایران زودتر 8 مارچ شده بود دیگه تا اینجا
عصر بشه همه وبلاگها آپدیت شده بودن). اینطوری شد که من فهمیدم در ایران
روز جهانی زن شده و همه خوشحالن. من ولی غصه خوردم. من هنوز نمی فهمم که چرا ما "روز جهانی زن" داریم و باید در این روز به هم تبریک بگیم. آیا اینکه ما زن شدیم بسیار پدیده قابل توجه ایه؟ آیا ما با سعی و تلاش فراوان و رنج و مشقت دهان صاف نُما به این مقام نایل شدیم؟ اجازه؟ من نفهمیدم. لطفن برای من هم توضیح بدین. منم می خوام شادی کنم. بعد اینکه من هر هفته به وبلاگ "پیاده رو" سر می زنم و متنهاش رو دوست دارم. ولی این پست بدجوری من رو دلگیر کرد. آیدای عزیزٍ، من دلم می خواد به تو بگم که از دید من زنی که تو تصویر کردی موجود مفتخری نیست. زنی (و من دوست دارم به جای تکرار کلمه زن، بگم انسان) که به قول تو اینقدر باهوشه که درس بخونه و ترجمه کنه و متنهایی به دلنشینی متنهای تو بنویسه، چطور ممکنه مرتکب چنین انتخاب کوته فکرانه ای شده باشه؟ مردی که تو توصیف کردی از دید من فرسنگها با آدمی مثل تو، یا آدمی مثل من فاصله داره. و من همیشه فکر می کنم همونقدر که یک مرد باهوش خودش رو از زنهای سطحی دور نگه می داره، زن باهوشی مثل تو یا من هم در اولین برخورد ساده با مردی اینقدر سطحی و کم عمق و حتا وحشی بلافاصله پس می کشه. آیدای عزیز! زنی که تو توصیف کردی باعث سرشکستگی من شد. برای من اینکه این زن خودش رو از زیر دست و پای چنین مرد احمقی بیرون کشیده جای مباهات و تبریک نداره. من سرشکسته می شم وقتی می بینم زنی که در همه این مدت احساس می کردم مدل تفکرش به مدل تفکر من نزدیکه، اینطور انتخاب کوته فکرانه ای کرده. زن هم نوعی انسانه. مثل مرد. با دنیای تفاوت. تفاوتهای فیزیکی و معنوی که روش و وظیفه دو نوع رو از هم جدا می کنه. تفاوتهایی که باعث میشه من مثلن خوشحال باشم که زن هستم یا دلم بخواد که مرد باشم. از دید من ولی این تفاوتها باعث افتخار برای یکی از دو جنس نیست. از دید من انتخاب روز جهانی زن و سنگین کردن وزن یک روز از سال به سمت این جنس، بیشتر باعث بی حرمتی به این جنس میشه. برای چی باید احترام یا توجه مضاعفی برای زنها قایل شد؟ آیا ما زنها ضعفی داریم که سعی کنیم در این روز ثابت کنیم که نداریم و با مردها برابریم؟ آیا نیازی به اینهمه توجه داریم؟ من فکر می کنم همه زنهای عالم باید 8 مارچ رو تحریم کنن. یا حداقل درخواست بدن که روزی همینقدر احمقانه در تقویم همه ی دنیا "روز جهانی مرد" نام بگیره. آیدای عزیزم، پذیرفتن القابی که بهت داده بوده هم از دید من مایه مباهات نیست. شاید بهتر بود که "آزادگی" و اون مفهوم دوم رو با هم قاطی نمی کردی. من به زن بودنم افتخار نمی کنم. هر چند خوشحالم که زن هستم. من به انسان آزاد بودنم افتخار می کنم. به اینکه آزادی که خواستم رو انتخاب کردم و بی ادعایی و منتی به دست آوردم. فرقی نمی کرد اگر مرد می بودم. بازهم همین کار رو می کردم و هرگز تن به چیزی نمی دادم که انتخاب من نبود. من به زن بودنم افتخار نمی کنم. هر چند خوشحالم که زن هستم. البته ماهی چند روز هم بی حوصله می شم و به همه مردها بد و بیراه می گم. ولی گذرا. من خوشحالم که احساسات و تعلقات زنانه رو درک می کنم. خوشحالم که روزی مادری می شم که هیچ مردی توانایی به چنین حدی رسیدن رو نداره. البته از شما چه پنهون که از اینکه نمی تونم سایه ای به وسعت سایه ی مردی که پدر میشه داشته باشم کمی دلگیرم. ولی احساس می کنم که طبیعت تقسیم عادلانه ای کرده. آیدای عزیز، من هم مثل تو و مثل هزاران زن و مرد آزاد و باهوش دیگه درس می خونم، مهندس میشم، دکتر می شم، وبلاگ می نویسم، ترجمه می کنم و پا به پای همه آدمهای دیگه از تمام لحظه های زندگی سیراب می شم. من هم مثل تو و مثل هزاران زن محکم و باهوش دیگه بلدم سیفون توالت، واشر شیر آب دستشویی، باتری پراید، کامپیوتر و مدار تلفن خونه رو تعمیر کنم. گرفتن پنچری ماشین و نقاشی ساختمون هم که دیگه اوستاش شدم. ولی در من، و در همه ما، زنی هست که تکه ای از روح زنانه دنیا در وجودش قرار گرفته. زنی که از زن بودن، زیبا بودن، "زنانه" بودن، ناخودآگاه لذت می بره. همونطور که مرد هم از روح مردونه ش لذت می بره. من از اینکه زنی باشم که آزاد و رها و بدون دغدغه زندگی می کنه، بی اینکه سعی کنه ثابت کنه که با مردها برابره یا حتا برتر، بی اینکه انرژی زیادی رو برای اثبات خودش به دنیا مصرف کنه، بی اینکه روز مخصوصی داشته باشه برای اینکه جنسیت خودش رو به خودش و دیگران تبریک بگه، بی اینکه منت چیزی رو که برای خودش انتخاب کرده و به دست آورده به سر عالم بگذاره، لذت می برم. من از انسان بودن لذت می برم. بی دغدغه ی جنسیت و کلاهم رو برای هر انسانی که رها و آزاده، بی هیچ ادعا، در خلاف جهت باورهای کور و تکراری حرکت می کنه، با افتخار از سر بر میدارم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:4 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
عوامل یا مضاف هستن و یا مضاف الیه. عوامل مضاف خاصیت چسبندگی دارن که موجب چسبش اونها به عوامل مضاف الیه می شه. برای اینکه شاید معنی دار تر بشن. این چسبش برای عوامل مضاف الیه که عمومن پدیده های خود-دلنشینی هستن دلچسبه مگر اینکه مضاف مذکور، به شدت مضاف بی معنی و آویزونی باشه و این به شدت کلافه کنندست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 22:41 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
من به شما می گویم که عزرائیل در هیبت انسانیست بلند قد و تنومند با بازوانی کلفت که در سردترین روزهای سال پیراهن آستین حلقه ای بسکتبالی مشکی و شلوار بگی مشکی به تن دارد و بازوهای ستبرش پوشیده از خالکوبی های دودی رنگ است. موهایش را از ته تراشیده و نیمی از سرش زیر خالکوبی خشنی مدفون شده. صورتی دارد به رنگ یخ و لبهایی به رنگ همان خالکوبی های بدنش و دور مچ دستانش دستبند چرمی خار دار می پیچد و یک روز ابری اواخر زمستان که شما بی خیال در اتوبوس نشسته اید ناگهان در راهروی اتوبوس ظاهر می شود. نیم نگاهی به شما می اندازد و از کنارتان که عبور می کند، حسی در دلتان به جا می گذارد که همان "هیچ" است. حسی بی دما، بی رنگ، بی بو و شاید آغشته به وحشت ناب. آنقدر "هیچ" که شما حتا لحظه ای هم از خیالتان نمی گذرد که برگردید و نگاه دیگری به او بیندازید. شما تنها با دریافت درونیتان درمی یابید که او در ردیف پشت سر شما نشسته است که یک پله بالاتر از شماست و خوب به شما مسلط است و اینکه پیرمرد نحیفی نیز صندلی کناری او را برای نشستن انتخاب می کند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 5:34 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
اصولن جرومی از روز اولی که وارد زندگی من شد این عادت نکبتی رو هم آورد با خودش که با شلوار گرمکن سرمه ای کنار خط دارش چهارزانو بشینه روی میزم و ناخون انگشت اشاره دست راستش رو بندازه زیر ناخون بلند شست قلمبه پای چپش و در حالیکه متناوبن یه ماده موم شکل شبیه موم توی گوش با یه رنگ روشن تر و مایلتر به خاکستری رو از اون زیر می کشه بیرون و می ریزه روی میز، یه حرف عالی بزنه که توش پر باشه از رنگ و هیجان. بعدم اون مومها رو ول کنه همونجا و دستاشو اهرم کنه روی لبه میز و بپره پایین و بره دنبال تخس بازیش. این اواخر که قهر کرده و هر روز که سوار قطار میشم می بینمش که چهارزانو و دست به سینه با چشمهای پر از لج نشسته لب پنجره قطار و منتظره که از روی دریا رد بشه که احتمالن ذوق کنه, دلم برای مومهای روی میزم و برای اون قوزکهای گرد و چرک گرفته ش تنگ شده. جرومی بیچاره. فکر کنم یکی از همین روزا، صبح که از خواب بیدار بشم ببینم که شبونه خزیده لای برگهای دفتر خاطراتم و مثل یه گلبرگ ارغوانی لاله، خشک شده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:52 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
من حالا به شدت احساس درماندگی می کنم از درک اینکه چقدر زندگی نسبیه. از درک اینکه همه چیز... حتا آزادی... حتا خنده... حتا نفس به شدت نسبیه. من احساس عجز می کنم. حرف هم زیاد دارم ولی کو حوصله نشستن و نوشتن توی دنیایی که حتا "درک" هم به شدت نسبیه. گاهی حتا خیال می کنم که مرگ هم نسبی باشه. حتا. همه چیز. روز، عشق، نمره، ثروت، رابطه، خیال، درک، بو، رقص، جذابیت، رنگ، خدا، مرگ. ای خدایی که منسوب به منی هستی که به تعداد تمام بندهایی که مرا به گوشه ای از این زندگی مارپیج وصل کرده اند، نسبی ام، (که این تعداد نیز خود نسبیست)، به شیوه شکری که منسوب به من نسبی ست, تو را سپاس. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:38 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
ساعت 3:45 صبح - 6 ساعت دیگه پرزنتیشن دارم - اسلایدها حاضر نیست - خسته ام دفعه پیش که سرم رو بلند کردم ساعت 2:30 بود. پشت پنجره آسمون سیاه سیاه سیاه. صاف صاف. اینبار ولی... از لای پرده های خاکستری، ماه گرد گرد سفید درخشان سرک می کشه توی سالن. زل زده به اینجا، به من. سایه درخشان و روشنش آرومم می کنه. ماه گرد گرد سفید درخشان که همین چند ساعت پیش از روی سر شهر و خونه و آدمهایی که دوستشون دارم گذشته. خواستم این لحظه نقره ای و خسته رو ثبت کنم. ------------------------------------------------------------------------------------------------------- چند ساعت بعد: آن ماه در آسمان نبود. من اینجا بودم. آن ماه آرام آرام از آسمان بالا آمد. من اینجا بودم. آن ماه مرا اینسوی پنجره دید. ایستاد و نگاهم کرد. من اینجا بودم. من آن ماه را ندیدم. شانه های من سنگین شد. سرم را بلند کردم. آن ماه در آسمان بود. به من نگاه می کرد. من به آن ماه لبخند زدم. گونه های رنگ پریده آن ماه گر گرفت. کمی طلایی شد. آن ماه گرم شد. آسمان در زیر پاهای گرم آن ماه آب شد. آن ماه روی آسمان آب شده و لیز، سُر خورد و آرام آرام از آسمان پایین رفت. من پایین رفتنش را از پنجره نگاه کردم. آن ماه دوباره در آسمان نبود. من اینجا بودم. آن خورشید در آسمان تابید. من اینجا بودم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:25 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
دلم تنگ شده برای شهری که هرگز جهت ها رو توش گم نمی کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:46 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 6:10 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
دویدن وحشیانه مان دلیلی نداشت. اینکه با جیغهای بلند و خنده های تکان دهنده جلوتر از باد می دویدم. از نشیمن ساده شیری رنگ با موکتهای شیری پرز بلند به آشپزخانه گرم با رنگهای زرد و خردلی و میز چوبی و نیمکت سیمانی حاشیه دیوار و کف چوبی صیقل خورده، به پذیرایی بزرگ با موکت راه راه قهوه ای و میز و صندلی قهوه ای تیره و چراغ بلندی که از سقف آویزان بود و تا نزدیکی وسط سطح میز پایین آمده بود، به اتاق خواب با تخت بزرگ دو نفره و ملافه های گل درشت صورتی و سرمه ای، به نشیمن ساده شیری رنگ. فریادهای بی پروای من از ته دل در خانه ای که تمام اتاقهایش دو در داشت و دویدن بی پروای او از پی من. بی دلیل. با قهقه خنده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:16 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
گاهی به چیزهای ساده ای که آدمها دارند حسودی می کنم. مثلن لبخند، مثلن بوسه، مثلن نگاه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 5:48 توسط نازگل بانو
|
|
||
|
از این آدما دیدین که فکر می کنن شما تا پاتونو از ایران گذاشتین بیرون یعنی زندگیتون تبدیل شده به عیش و نوش ممتد؟ از اینا که همه ش باهاتون راجع به دیسکو و بعد از دیسکو و قد و قواره پسرا و دخترا و مارک آبجو و شراب و ودکا و طعم انواع گوشت خوک حرف می زنن و دیکته همه اینا رو هم توی چت اشتباه می نویسن و اصرار هم دارن که به زبون بی زبونی بهت ثابت کنن که توی همه این مسایل به شدت باتجربه هستن و هی هم خاطرات سفر دبی و پاریسشون رو برات تعریف می کنن و اصلن هم باورشون نمیشه که تو اینقدر گرفتار بودی توی این ماه ها که حس و حال به دیسکو فکر کردنم نداشتی و هی اصرار می کنن که دیگه سر اونا رو که خودشون تو کار سیاه کاری عالم هستن شیره نمالی؟ من از این آدما خسته شدم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 4:7 توسط نازگل بانو
|
|
||