تبليغاتX
قا قا لی لی

گربه اسیر پنجره است، پنجره اسیر حصار و دل‌ رهگذران هر روز کوچه اسیر حسرت نگاه گربه که لای شکاف هر دیوار چنبره زده.

گربه! دلم می‌خواهد باور کنم که روز عبورت از هر چه پنجره و حصار و دیوار و بند نزدیک است. در نگاهت آگاهی‌ میبینم.

+ شنبه یازدهم مهر 1388

ای خدا! اینهمه ستم کرده ای، دست پس بکش و این عشق را بگذار که بماند.

+ پنجشنبه نهم مهر 1388

تو اگر با همین شکوه همیشه حاضر باشی‌، من هرگز طعم رسیدن را نخواهم چشید. باید پیدایت کنم، روبرویت بنشینم، در چشمانت خیره شوم و با نگاهم تحقیرت کنم... آنوقت نفسی از سر آسودگی می‌کشم و از فهرست کارهای در دست انجامم، یکی‌ را خط میزنم.

پانوشت: سرطان را هم میشود مثل هندوانه گاز زد و بلعید

+ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

از همان کافه، وقتی‌ توی چایم خامه و دارچین ریختم و تند تند با تو از خاطرات کافه‌های تهران حرف زدم، بی‌ اینکه مطمئن باشم، گوشه ای‌ از ذهنم طناب پلاستیکی آبی‌ رنگ، از نرده‌های مشرف به واترفرانت، بالای سطح صاف و تیره اقیانوس تاب میخورد. برای همین خواستم که نرده ها را دیده باشی، خواستم بنشینی‌ روبروی نرده‌ها و نگاه کنی‌.

طناب آبی‌ پلاستیکی برای من یعنی‌ فشار تیز و برنده، آبی خشک و سرد، سرخ خیس و داغ، بنفش نمدار و کدر.

حالا میلرزم. باورم نمی‌شد که اینهمه زاویه داشته باشم. شاید از روزی که با اطمینان امضا کردم که دلیلی‌ ندارم که به دست‌های زندگی‌ نچسبیده باشم، یا لحظه ای‌ که محکم به مشاور گفتم که "به هیچ عنوان" قصد خودکشی‌ ندارم، طناب آبی ته ذهنم شروع به نوسان کرد. گاهی میشد که خوش خیال تر باشم و خیال کنم که همهٔ کسانی‌ که به وسوسهٔ طناب آبی من باختند، شاید اگر بهانه ای داشتند برای فقط لحظه ای درنگ، بازمی گشتند و به دستهای زندگی‌ میچسبیدند. انتهای ذهنم از این خیال پر است که همیشه می‌توان به زندگی‌ خندید. حالا ولی‌ فکر می‌کنم که رسیدن به لحظهٔ "نیاز به درنگ" یعنی‌ هر چه قدر درنگ کنی‌ و صورتت را برگردانی‌ که تاب خوردن طناب آبی را ندیده باشی‌، همان دیدن یک بار و همان درنگ یعنی‌ که تو بازخواهی گشت و با طناب ابی ات بر فراز اقیانوس تاب خواهی‌ خورد.

به روبرویت که زل زده بودی و چشمانت همه چیز را میدیدند به جز طناب آبی من، تنها دلیلی‌ که درنگ کردم و صورتم را گرداندم که تسلیم وسوسهٔ آبی طناب نشوم، این بود که تو راه بازگشت به خانه را نمیدانستی. تمام وجودم میلرزد از وسعت این معنی‌ که بهانه ای اینچنین کوچک میتواند معنی‌ لحظهٔ ساده ای‌ که ما بودیم و اقیانوس بود و خورشیدی که غروب میکرد و طناب تبدار آبی آویخته به نرده‌ها را در هم بتاباند.

+ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388

چه مردانه ایستاده ای‌ مرد!

+ شنبه دهم مرداد 1388

هری پاتر و شاهزاده دو رگه را دیدید؟ صحنه آخر که صدها نفر با چوبدستی افروخته مثل شمع روشن، در سکوت دستهایشان را رو به آسمان بلند کردند و علامت شوم محو شد شما را به یاد چیزی نیانداخت؟

+ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388

چه کودک بودم و زندگی چه سطح وسيعی داشت. کاش ندويده بودم.

+ جمعه بیست و ششم تیر 1388

چند بار دیگر شده و خواهد شد که دنیا اینهمه جای بدی باشد؟ که دریاچه ها و باتلاقها خشک بشوند و پرنده ها بگریزند و لاکپشت ها بسوزند و کوهها تحقیر شوند و سینه یوز ایرانی به گلوله بدرد و برادر به خاک بیفتد.

وقتش رسیده که قلبت را رو به ما بگشایی.

+ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

آخرین پناه تو اگر های های گریه هایت باشد، آخرین سهم من قهقهه خنده میشود. چه دنیای حقیری است این که نهایت هایش اینهمه محدودند. چه بی پناهیم.
+ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

بی انصافيست که اعتراف نکنم که اين "نفهميدن" گاهی هم حسن توست. که ميتوانم بی هيچ توضيحی کنار تو غمگين باشم و بی حوصله و کم حرف.

+ شنبه ششم تیر 1388

بارها شده بود که دلم برای چهره و صدايت تنگ بشود ولی اين روزها دلتنگيم سنگين است. دلتنگيم از جنس ناتوانی است. به تو که فکر ميکنم آرواره هايم ورم ميکنند و گوشه ی پلک هايم نبض تندی ميزند. عزيز دلم، گوشه ی دلم، همه ی آرزويم، نهايت همه ی آرزوهايم، شيرينترين خاطره ام.
نميدانستم روزی ميرسد که از سر نتوانستن، روی سنگفرش سرد پياده رويی در غربت زير باران بنشينم و به يادت سنگين تر از ابرهای خيس اين شهر ببارم.
عزيز دلم، گوشه دلم، همه دلم، تلخی غصه هايم همه جای زندگی ام پاشيده. نفس هايم که به در و ديوار اين اتاق ميخورند اندوه قنديل بسته ميشوند و ميمانند. عزيزکم، من در هرم اين قنديل های اندوه هر روز بزرگتر ميشوم. به سکوت خو کرده ام و همکلامی حتی با عزيزترينهايم برايم سنگين و فرساينده است. دلم ميخواهد تنها باشم و آدمها بهانه اي نباشند و تو و فقط تو تنها بهانه باشی برای لبهايم که سنگين و چروکيده بشوند.
عزيز دلم، خاک هم مثل خون ميکشد. با هزار هزار رشته ميکشدت. من اندوهم به بزرگی اين شاهراهيست که از تو به قلبم کشيده شده و يکطرفه به سمت تو ميرود. عزيز دلم، من در آغوش تو زير سقف کوتاه پناهگاه ها خم شدم و با هر انفجاری لرزيدم. من در آغوش تو ترسيدم، گريستم، خنديدم، دويدم، تحقير شدم، بزرگ شدم. من تو را خواندم و خودم تکه کوچکی از تو شدم. هر نفس من لحظه اي از تاريخ تو است.
گذشته ام، آينده ام، هستی ام، خانه ام، جانم، عزيزم، تو همه منی و همه آرزوی من. دلم برايت به وسعت اين اندوهی که روحم را ميخراشد تنگ است.

+ شنبه ششم تیر 1388

شب انگار حجم اندوه رو چند برابر ميکنه. انگار راه های فرار توی تاريکی شب گم ميشن و اين ظلمت به دست و پای آدم ميپيچه و اسارت ميآره به همراهش. روشنايی روز انگار که شکل اندوه رو دگرگون ميکنه. روشنايی روز انگار که ابهت درد رو کم ميکنه و در کمال سخاوت، اندوه رو مثل آوار روی سر ميريزه.
اندوه شب عظيم و تنهاست. زمانی که همه ی آدم ها دامنشون رو ور کشيدن زير لايه لايه خواب و چيزی نمونده که از سر استيصال بهش بياويزی.
دردها در شب انگار که هزار بار اندوهگينترند.

+ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

روزایی که باید تصمیم گرفت بالاخره به آدم می رسن. فرقی هم نمی کنه که چقدر عقب بندازیشون. شاید مشکل اینه که هیچ "درست" و "اشتباه"ی در کار نیست. همه چیز بستگی به چیز دیگه ای داره.

این روز "تصمیم" رو مدتهاست مث یه قوطی خالی نوشابه، هر بار که بهش می رسم شوت می کنم چند قدم جلوتر و باز بهش می رسم. و هر بار هم که شوتش می کنم به طرز گوشخراشی قل می خوره روی قلوه سنگهای روی راه و کلی آلودگی صوتی-روانی ایجاد می کنه. یادم البته نمی ره که وقتی همین قوطی پر بود و بازش کردم و قلپ قلپ رفتم بالا، کلی کیف ممتد هم کردم.

+ شنبه بیست و دوم فروردین 1388

من ديشب توی خوابم زن محمدرضا فروتن شده بودم و چه ميدونم که چرا. فقط ميدونم که برعکس بيداری که طرفدار هيچ بازيگر جوونی نيستم توی خوابم عاشقش بودم. شايدم چون شوهرم بود عاشقش بودم. خلاصه بگم که اگه رويای  اين هنرپيشه ها رو تو کله تون دارين اصلن چيز مالی نبود. يه اشکالشم اين بود که اصولن هرگز حضور نداشت تو زندگی و من فقط توی تلويزيون ميديدمش و دلم خوش بود شوهر دارم. نکته بعدی اينکه من از موی مدل فروتن خيلی بدم مياد (اسم مدلش چيه احيانن؟) ولی تو خواب هی چپ و راست پز مدل موی آقامونو ميدادم به شمسی خانوم و قدسی خانوم و اصولن احساسم اين بود که "بست فيچر" آقامون موشونه. خلاصه که دوستان جمع شن دور هم دعا کنيم که به خير بگذره.

+ یکشنبه یازدهم اسفند 1387

دوستی، دوست، دوست داشتن، زيباست.

+ سه شنبه ششم اسفند 1387

شبها از سه به بعد اگه بیدار باشیم، حرفهای من و ملو از محدوده زندگی روزمره خارج میشه و از لایه های زیرتر فکرهامون بالا میاد. وقتهایی که من چهارزانو می شینم روی تخت و ملو روی صندلیش هی تاب تاب می خوره و یکیمون دو جمله می گه و اون یکی لبهاش رو به نشونه ی "چه می دونم" فشار می ده به هم و شونه هاشو بالا می ندازه. این حرفها ولی روزهای بعدتر بخش مهمی از ذهن من رو زیر سایه شون می گیرن و درگیرم می کنن.

نتیجه یکی از همین شبها این مرور آشفته ست که این روزها گاه و بیگاه از زندگیم می کنم. مرور روزها، آدمها، حسرتها؛ و بعد هی یاد تو میفتم. هی یاد تو. و هی می ترسم. دوست ندارم که تو حسرتی توی دل من باشی و هر بار به خودم میام گونه هام میسوزه از هجوم سیلی های حقیقتی که "توی لعنتی حسرت بزرگ زندگی منی". گاهی فکر می کنم که چرا تو و چرا فقط تو؟

از این می ترسم. از اینکه سه سال بعد، ساعت 7 صبح، تخم مرغ که سرخ می کنم و سایه ی آفتاب که صورتم رو پوشونده، توی چهارچوب در آشپزخونه ظاهر بشی. از اینکه پنج سال بعد روبروم روی صندلی نشسته باشی و لبخند بزنی و نتونم دفاع کنم. از اینکه هفت سال بعد ساعت 11 شب که وارد اتاق خوابم می شم روی لبه ی تخت نشسته باشی. از این می ترسم که تو همیشه باشی و من حتا روزی که مردم، با ترازویی توی دستم دفن بشم که از روزی که تو رو کشف کردم با خودم یدک می کشم. و با این بار لعنتی که حالا جزئی از شونه هام شده و نمی تونم رها بشم از زیرش. و این خیال غمگینی که هی لبریز میشه از "چرا". و همیشه دل دل کردن توی این تردید که ایکاش دست یافتنی میشدی و توی خاک خیالم دفنت می کردم یا همینطوری که هستی با بالهای شکوهمندت توی آسمون حسرتهام پرواز می کردی و از شدت شکستن به جای بلند کردن سرم، رد سایه ت روی زمین رو دنبال می کردم (و می کنم).

ملو یادته گفتی می ترسی از اینکه روزی برسه که مقایسه کنی و سرخورده بشی؟ بار بعدی که روی تختت چهارزانو نشستم و ساعت از سه گذشته بود بیا فکر کنیم به اینکه درک نامجو مهمتره یا درک متقابل.

+ شنبه نوزدهم بهمن 1387

"کودو (KODO) یعنی صدای تپیدن قلب. صدایی که منبع همه ریتمهاست. می گویند صدای تایکو (taiko) شبیه صدایی ست که کودک در رحم مادرش از تپیدن قلب او می شنود و می گویند که گاه کودکانی با این صدای بلند به خواب می روند. معنی دیگر کودو، وقتی به گونه ای متفاوت خوانده شود این است: "کودکان طبل"."

کودو امشب در Orpheum Theatre ونکوور اجرا داشت و از جمعه هم وارد آمریکا می شن. این سری برنامه های کودو به اسم "One Earth Tour" و با هدف نمایش یگانگی و همگونی انسانها، در تمام دنیا اجرا میشه. تصور من این بود که به دیدن طبالی ژاپنی می ریم و دلیل هیجان همراهم رو نمی فهمیدم تا وقتی که خودم توی سالن مجلل Orpheum Theatre به پشتی صندلیم تکیه داده بودم و با ناباوری به "آوا"یی گوش می دادم که از موجود عظیمی به اسم تایکو بیرون میومد. چگالی اجرا انقدر بالا بود که زیاد افکارم از داخل فضای سالن خارج نشه ولی یادم هست که چند لحظه کوتاه با خودم فکر کردم که چقدر این جمله "هنر نزد ایرانیان است و بس" نژادپرستانه و کودکانه ست. بازوهای قدرتمند و صورت پر احساس و صدای پیچ در پیچ طبالهای کودو به شاخه های هنر و تمدن محکم پیچیده.

اگه آمریکا زندگی می کنین اجرای کودو رو از دست ندین. برنامه ی اجراهای کودو رو اینجا ببینین. سایت کودو رو اینجا و نمونه اجرا رو هم اینجا.


-------------------------------------------------------------------------------------------

گلناز جان کامنتی که برای پست قبل نوشتی رو نگاه کن.

+ پنجشنبه دهم بهمن 1387

یکی از چیزایی که فهمیدم خیلی آزار دهنده ست اینه که فرکانس زندگی آدم با فرنکانس خود آدم فرق داشته باشه. اونوقت یا آدم باید از خیر زندگی بگذره و به احترام خودش روی موج فرکانس خودش سوار بشه، یا نامحترمانه تبدیل به یه جنازه ی کشدار روی فرکانس زندگی بشه و یا در نهایت سعی کنه این دو تا موج رو ترکیب کنه که موجا تشدید بشن و آدم روشون بال بال بزنه یا همدیگرو خنثا کنن و آدم روی خط بی نوسان وا بره.

+ جمعه چهارم بهمن 1387

دو هفته ست که اینجا تقریبن هر روز برف باریده و ارتفاع برف از زانوهای من بلندتره. از خونه نشستن خسته شدم ولی از راه رفتن به سختی روی برف و یخ هم حوصله م سر رفته و باز دلم هوس آفتاب کرده. من عادت ندارم لباسهامو فصلی کنم و همیشه همه ی لباسهام توی کمدم دم دسته. مثلن شلوار پشمی م با شلوار کوتاه نخی م روی یه چوب لباسی آویزون شدن و وقتی شلوار پشمی رو بر میدارم لجم می گیره.

این روزا زیاد آشپزی کردم. ذوق یاد گرفتن چای هندی داشتم و حالا که یاد گرفتم تمام بدنم به خارش افتاده به خاطر این همه ادویه. دیشب با کسی کمی حرف زدم و هی سعی کردم از دستش عصبانی باشم ولی انگار دیگه حوصله عصبانیت هم ندارم.

شب سال نو رفتیم downtown که هیچ خبری نبود. رستورانها طبق معمول ساعت یازده تعطیل کرده بودن. یه هات داگ گرفتیم از کنار خیابون و روبروی ساعت زیر برف ایستادیم و گاز زدیم. ساعت 12 هم برگشتیم سمت قطار. بی هیچ مراسمی. بعدن تازه فهمیدیم ساعت شهر 5 دقیقه ای جلو بوده و به ایستگاه که رسیدیم صدای بوق ماشینا بلند شد. سال نوی ونکوور توی کلاب ها و بارها جشن گرفته میشه. برنامه عمومی ای مثل آتش بازی و شمارش معکوس اینجا نیست. اصولن یه کم عجیبه حالت این شهر که این همه فرهنگا توش قاطی شدن. مثلن هندی و ایرانی و چینی ایستادن روبروی ساعت ولی برای هیچکدوم مهم نیست که سال نو ه. ما هم سال نوی هندی رو جشن می گیریم هم سال نوی چینی رو هم سال نوی میلادی رو و هم نوروز رو و همه شون هم یه مزه دارن. انگار طعم همه چیز قاطی و ملایم شده اینجا.

دلم می خواد یه کار متنوعی انجام بدم. نمی دونم مثلن شاید یه کار هنری یا پختن یه چیز جدید. یه کار متنوع. پیشنهاداتی دارین؟

+ سه شنبه هفدهم دی 1387

گیزمو جان، خواستم اینجا برای تو بنویسم که چقدر خوشحالم که تو هستی که تنهایی من کمتر تنها باشد و بیشترش همدم تنهایی تو بشود. اصلن این یکی از ویژگی های دمخور شدن با دیگریست که تنهایی آدم با تنهایی دیگری قاطی بشود و حسی بسازد که هم تنهاست و هم نیست. حالا چه فرقی می کند تو بمانی یا نه؟ مهم این لحظه هاییست که با هم خندیدیم. از کجا معلوم چند بار دیگر باز هم با هم بخندیم و من بغضم بگیرد وسط خنده و باز احساس کنیم که تنهاییم؟

احساس می کنم بزرگتر شدم باز و این احساس خوبیست گیزمو جان. حالا تو هی "نچ نچ" کن وقتی گوشه ی لبهایم آویزان می شود و بهانه می گیرم. من ولی می فهمم چه می گویم.

گیزمو جان چه خوب است که تو هستی. حتا آنسوی کره زمین. مهم این است که هستی و من بهانه ی بهانه گرفتن دارم. دلم می خواهد نشسته باشی روی صندلی زیر نور چراغ و سرت پایین باشد و سرگرم کاری. بافتنی ببافی یا شاید روی لپ تاپت تلق تلق کد بزنی و من روبرویت بایستم و لبه راست شالگردنم را با دست راست بگیرم و پرت کنم روی شانه ی چپم و بگویم من رفتم و تو نگاهم نکنی و بگویی "به درک" و من مصرانه بگویم "گیزمو من برای همیشه می روم" و تو چموشانه زل بزنی به هر چیزی که در دستت داری و بگویی "گفتم به درک" و من هی در دلم بگویم "آه گیزمو جان! آه گیزمو جان" و قدمهای گنده بردارم به هیبت شتر و در را پشت سرم به هم بکوبم و هی فکر کنم که پس تکلیف کتابهایی که قرضت دادم چه می شود و هی در دلم بگویم "آه گیزمو جان! آه گیزمو جان". تو حتمن بلند می شوی و چای درست می کنی. روی کاناپه ات دراز می کشی و هی نفس عمیق می کشی. من می توانم تصویرت کنم که دستت زیر سرت است و موهایت روی دستت ریخته و انگشتهای پایت را داده ای به سمت کف پایت که واریسهایت کش بیایند و درد بگیرند و چشمهایت باز است رو به سقف اتاق و مغرورانه نمی شکنی.

آه گیزمو جان... خوب است که تو هستی و تنهاییت هر جای دنیا که باشی با تنهایی من گره می خورد. باور کن این لحظه ده برابر از آنی که متنفر باشم، دوستت دارم.

+ دوشنبه شانزدهم دی 1387